تبلیغات
وب سایت شهید سلمان حاجوی - مطالب اسفند 1391
 
وب سایت شهید سلمان حاجوی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : یوسف حاجوی
نویسندگان

سردار ‘مرتضی صفاری’  گفت: این یادواره قرار است در فروردین سال آینده در شوش برگزار شد.


وی هدف از برگزاری این یادواره را گسترش فرهنگ ایثار و شهادت درجامعه عنوان کرد و افزود:روحیه شهادت طلبی یکی ازمعیارهای حفظ انقلاب اسلامی بوده که این روحیه باید در جامعه نهادینه شود.

فرمانده وقت عملیات ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۰ در جبهه شوش ،برگزاری این یادواره را یک تکلیف دانست و گفت: برگزاری این یادواره گامی در راستای مقابله با جنگ نرم دشمن است.

سردار صفاری همچنین گفت:در جریان برگزاری این یادواره دو کتاب در زمینه دوران دفاع مقدس رونمایی می شود.

ستاد برگزاری یادواره شهدای عملیات ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۰ به منظور برنامه ریزی جهت برگزاری هر چه بهتر این یادواره فعالیت خود را در شهرستان شوش آغاز کرده است.

عملیات ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۰ نخستین و موفق ترین عملیات رزمندگان اسلام در جبهه شوش بود که در این عملیات جبهه عنکوش از دشمن بعثی پاکسازی شد.

رزمندگان اسلام در این عملیات علاوه بر انهدام ۲۲ تانک و ۲۰ خودرو و نفربر دشمن، ۴۴ نفر از نیروهای ارتش بعث را به اسارت خود در آوردند.

در این عملیات که رزمندگانی از شهرهای شوش، دزفول، مشهد، تبریز و بهبهان درآن شرکت داشتند ۱۶ رزمنده شهید و ۲۵ نفر مجروح شدند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

حماسه دفاع مقدس دریای موا جی بودکه ازقطرات متعدد وخروشانی تشکیل شده بودکه همان امت دلاوروقهرمان بودندکه دردفاع ازمملکت خودهمچون سدی آهنین وارد صحنه نبرد باخصم گردیدند.مردم دلاورورزمندگان بهبهان نیز سهم بسزایی دراین برهه ازتاریخ راداشتندوبرگ زرینی رابه نام خودنگاشتند.شروع جنگ مصادف بودباحضوربرخی از نیرویهای نظامی که بصورت موظفی دریگان های نظامی بودندودرمرزبه عنوان سرباز خدمت می کردند.علاوه برآن باهجوم دشمن بعثی نیروهای رزمندگان شهرمان درقالب بسیج وسپاه وارد صحنه نبردشدند.این عزامدرابتدای جنگ حدود 20نفروحداکثر40نفربودکه درجبهه های مختلف ازجمله سوسنگرد،شوش،خرمشهروآبادان حضورداشتند.نیروهای رزمنده اغلب به صورت چریکی ودرجبهه جلوی حرکت دشمن بعثی راگرفتند که لازم به ذکر است یادکنیم ازدلاوری های رزمندگانی همچون شهید غلامحسین کرم نسب که درشبیخون های متعددی شرکت کردونهایتا دردب حردان به شهادت رسید واولین شهید شهرستان راکه شهیدسرافراز نعمت الله عزت خواه بودکه 4روزپس ازشروع جنگ درجبهه دهلاویه به شهادت رسید.پس ازتوقف حرکت ارتش عراق درخاک جمهوری اسلامی جبهه ها باانسجام بهتری سازماندهی شدوخطوط درگیری شکل گرفت ازجمله جبهه شوش که عمده نیروهای رزمنده  بهبهان دراین منطقه یک جبهه مقاوم راتشکیل دادندودراین منطقه شهدای بسیاری تقدیم انقلاب وجنگ شد.رزمندگان بهبهان دراین جبهه حداقل یک گروهان وحداکثریک گردان رادریگانی به نام 17قم داشتند وحماسه های فراوانی رادراین جبهه  آفریدند،سختی های بسیاری راتحمل نمودند.شهیدعبدالخالق اولادی(پدراولادی)دراین جبهه جهت جلوگیری ازترددزیاددرجبهه وکم کردن تلفات نیروهای خودی که جهت تامین آب مجبوربودندبه کناررودخانه بروند اقدام به حفره چاه به عمق 10مترنمودند.شهیدبزرگواردکترمجبدبقایی درآن زمان فرمانده سپاه شوش بود وکل منطقه شوش راهدایت می نموددراین جبهه چندین تن ازنیروهای رزمنده به شهادت رسیدند.که ازآن جمله شهیدان یعقوب مقبلی،یحیی هاشمی،جعفرعبداللهی سلمان حاجوی،رضاکرم نسب ودیگرشهدارامیتوان نام برد. پس ازآن حضورنیروهای رزمنده بهبهان درقالب یک گروهان بود که درعملیات 25/1/60 جبهه شوش شرکت نموده وبااهداء شهدای گرانقدری دین خودرابه اسلام ادانمودند درمجموع بیش از7500نفرازجوانان شهرستان بهبهان درجنگ تحمیلی شرکت نمود که تعداد2700جانباز،1140شهید،200آزاده و53جاویدالاثر ازافتخارات این دیاردلاورپروربوده است وآخرین شهید درمناطق جنگی شهیدملاحسین حسینی بود که63سال سن داشت وردحین قرات قران به افتخارشهادت نائل آمد. گردان های رزمی بهبهان درطول8سال دفاع مقدس نام های متعددی داشتندکه شامل گردان های صف،رعد،بدر،لیله القدر،امام حسین(ع)،سیدالشهداء(ع)،ابوالفضل(ع)،فتح وفجرنام داشتند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
روستای زعن و تپه های اطراف آن حدود دو کیلو متر دورتر از ساحل رود خانه کرخه قرار دارد . و نخستین زمین مناسب در آن منطقه برای پدافند بود و چنانچه این منطقه از وجود دشمن پاک گردد. محل مناسب برای استقرار حداقل یگ گردان به وجود می آمد .واز تحرک عناصر شناسایی و تامین دشمن به سمت رود خانه کرخه جلو گیری می شد . وبا ایجاد این سرپل آزادی عمل نیروهای خودی در آماد ه سازی رود خانه برای عبور فراهم . و دشمن از دید مستقیم بر روی رودخانه و سواحل آن محروم می شد. با این دید کار شناسایی از دشمن در این منطقه شروع و مشخص شد استعداد دشمن در منطقه زعن دو گروهان پیاده که با اتش توپخانه و تانک از دامنه ارتفاعات ابوصلیبیخات پشتیبانی می شدند. لذا تصمیم به انجام عملیات در این محور به این صورت که در یک محدوده جغرافیا یی حدود چهار کیلومتر مربعی از پنچ محور به نیروهای عراقی مستقر حمله شود .که محور های عملیات بشرح ذیل تعیین شدند

1-یک محور به فرماندهی حسن سرخه و حشمت حسن زاده

2-یک محور به فرماندهی استوار یاوری که از درجه داران ارتش بود.

3-یک محور به فرماندهی سردار شهید حسن درویش و حمزه کربلایی

4-یک محور به فرماندهی سردار شهید حسینعلی ترکی

5-یک محور به فرماندهی ( مرحوم )رحیم درویشی

هر گروه طبق برنامه مشخص مشغول فعالیت شده. و برای اطمینان از جزئیات منطقه دست به شناسایی تکمیلی زدند. شبانه از میان تپه ماهور ها و شیاره آنقدر به دشمن نزدیک می شدند تا به میدان مین می رسیدند .میدان مین عمق زیادی نداشت . کارشناسایی ها انجام شد. همه گروها نیز آماده شدند.عصر روز عملیات(25//1/60) سردار شهید مجید بقایی فرمانده وقت جبهه وسپاه شوش در شیار جلوی سنگر فرماندهی برای نیروها ی عمل کننده سخنرانی کرد .ساعت یک بامداد نیروها ی تخریب عملیات خنثی سازی مین ها و باز کردن معبر را شروع کردند. پس از آماده شدن معبر نیرو ها با رعایت سکوت و اصل غافلگیری براه افتاده و تا میدان مین پیش رفته وپشت تپه ها منتظر دستور حمله بودند.صدای اذان صبح از بلندگو هایی که حدود ده بوق بودند و از طرف بچه های تبلیغات در طول جبهه نصب شده بود در فضا طنین انداز شد.لحظاتی بعد از سوی فرماندهی جبهه (سردار مرتضی صفار ) بوسیله بی سیم دستور شروع حمله را با رمز الله اکبر ابلاغ. و عملیات شروع شد. در گیری شدید شده بود وآتش گلوله وانفجار توپ و خمپاره لحظه ای قطع نمی شد .در همان لحظات اولیه نیروهای دشمن با دادن تلفات سنگینی مجبور به فرار وترک مواضع خود شده. و رزمندگان اسلام مواضع آنان را تصرف و در آنها مستقر شدند.درگیری تا ساعت یازده صبح ادامه داشت و درمجموع عملیات خوب بود و توانستند تلفاتی به دشمن واردسازند و پیشروی خوبی داشته باشند.خستگی در چهره نیرو ها موج می زد . در یکی از محورها فقط دوازده نفر باقی مانده بودند. و از طرف دیگر محورها ی دیگر به مواضع دشمن دست یافته بودند .ولی نیروی احتیاط در اختیار نداشتند تا جایگزین نمایند.نزدیکی غروب بود که دشمن دیوانه وار شروع به اجرای آتش تهیه شدید نمود و منطقه عملیاتی را زیر اتش توپ وخمپاره قرار داد. و در سه محور با استفاده از تیپ یک مکانیزه و گردان تانک اقدام به پیشروی کرد. که نیروهای موجود خودی اقدام دشمن را پاسخ داده و تعدادی از نفرات را کشته و چند تانک مهاجم را منهدم نمایند.ولی بدلیل اینکه توان جسمانی، نیروهای عمل کننده تحلیل رفته ونیروی تازه نفس جایگزین نشده . اقدام به عقب نشینی به مواضع عقب تر نمودند.در نتیجه این عملیات ضمن توسعه سرپل ها ی ارتباطی بین یگانهای ارتش و سپاه مستقر در منطقه رقا بیه و غرب رود خانه کرخه رابرقرار و یک خط پیوسته پدافندی از منطقه میشداغ تا رقابیه و جنوب تپه ابو صلیبیخات در منطقه شوش در غرب کرخه بوجود آید می توان گفت که این اولین عملیات مشترک سپاه وارتش که با ابتکار و هماهنگی سردار مرتضی صفار تا آن تاریخ انجام گرفت

نقاط برجسته عملیات:

1-همکاری ارتش وسپاه در طراحی واجرای مشترک عملیات

2-اجرای شناسای دقیق از زمین، دشمن و جمع آوری میادین مین .

3-سرعت در تک و در نتیجه غافلگیر کردن رده مقدم پدافندی دشمن .

نقاط ضعف عملیات

1-عدم تقویت نیروهای عمل کننده جبهه شوش در  غرب کرخه به علت نبود پل .

2- نبود قایق به اندازه کافی جهت آماد و کمک رسانی .

3- عدم آمادگی کامل نیروهای( ارتش) در رویارویی مستقیم با دشمن .

4-نبود وسایل سنگر کنی در تحکیم مواضع تصرف شده در هنگام پاتک دشمن و همچنین در مقابل آتش توپخانه و خمپاره دشمن.    

استعداد نیروهای خودی شرکت کننده

 1-حدود 200 نفر از پاسداران وبسیجیان موجود در جبهه شوش

 2- یک دسته از گردان 169 و یک دسته از گردان 141 تیپ 2 لشکر 21 حمزه ارتش

تلفات نیرو های خودی :

1-شهادت 17 نفر (11 پاسدار و بسیجی و 7 نفر ارتشی )

 2-انهدام یک قبضه موشک تاو

تلفات نیروهای دشمن:

1-   انهدام 31 دستگاه تانک

2-   انهدام یک دستگاه نفربر

3-   انهدام یک فروند بالگرد

4-   200 کشته

5-     44 اسیر

منابع مورد استفاده:
1- ( کتاب نبرد شوش صص 50/51/61/62/68/69/71/ )
2-(کتاب ارتش جمهوری اسلامی در 8سال دفاع مقدس جلد اول صص 152/153/154/)
3- کتاب پیشتازان غرب کرخه صص 154/155/159 )
4- کتاب کارنتمه عملیات سپاهیان اسلام در 8 سال دفاع مقدس



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

سردار ‘مرتضی صفاری’  فرمانده وقت عملیات ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۰ در جبهه شوش همراه با هیئتی  ، با حضور در خانه شهید حاجوی نسبت به شهید ادای احترام نمودند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
بوی گوگرد، بوی خاک
نویسنده:امیر کعبی


در زندگی آدم ها روزهایی هست که تحت هیچ شرایطی فراموش نمی شود و از ذهن محو نمی گردد.هر سال با طلوع آفتاب روز 25 فروردین، من ناخواسته به 25 فروردین ماه سال 1360 برمی گردم. روزی که من برای اولین بار در عملیات شرکت کردم. یادش به خیر! صبح آن روز در جبهه ی شوش دانیال غوغایی به پا شده بود. شش گروه از شش جهت به دشمن یورش بردیم. من بی سیم چی گروه ترکی بودم. ساعت حدود 3:30 دقیقه صبح به سمت دشمن حرکت کردیم. نماز را بین خطوط خودی و دشمن خواندیم. هوا درحال روشن شدن بود که به دشمن یورش بردیم. بزن بزن عجیبی بود. دشمن ما را فریب داد. ترکی تیر خورد. مجید محمدجعفری شهید شد. جواد مشیدی زخمی شد. مصطفی جعفرنیا به شدت مجروح شد. مرتضی شریعتی شهید شد. خلف ظهیری به شهادت رسید. در محورهای دیگر هم سید سکر تفاح، سلمان حاجوی، یحیی هاشمی به شهادت رسیدند. صحنه های آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. صحنه ی زخمی شدن ترکی، صحنه ی فریب خوردن مان از دو نفر عراقی، صحنه ی زخمی شدن جواد مشیدی، صحنه ی گیر افتادن پدر حسن سرخه و خلف ظهیری و ترفند محمود پریشانی برای رها کردن آنها، همگی یادش به خیر!عزیز دلم شهید مجید بقایی آن روز در سنگر فرماندهی بود و در کنار آقا مرتضی. الله اکبر! تا آن روز آن همه حجم آتش دشمن را ندیده بودم.
وقتی از خطی که از دشمن گرفته بودیم، به عقب برگشتیم، هوا تاریک شده بود و عراقی ها تا بالای سر شیاری که ما در آن بودیم آمدند. وقتی صدای حرف زدن شان را شنیدیم، سه نفری که باقی مانده بودیم از تاریکی شب استفاده کردیم و قبل از این که دشمن متوجه بشود که ما در شیار زیر پای شان قرار داریم، یکی یکی از شیار با احتیاط کامل بیرون زدیم و خودمان را سریع از تیررس و دید دشمن خارج کردیم. آن قدر در آن تاریک و در شیارهایی که نمی دانستیم به کجا ختم می شود آمدیم تا دیدیم که بسیار پایین تر از محوری که صبح آغاز کرده بودیم واقع شده ایم.
دشمن آن شب آتش سنگینی روی خط ما می ریخت به هر طریقی بود، زیر آن حجم آتش گسترده خودمان را به سنگر فرماندهی رساندیم. مجید تا مرا دید خندید و گفت: «اصلاً تو معلومه کجایی؟ چرا هر چه تماس گرفتم جواب ندادی؟» به مجید کل ماجرای اتفاق افتاده را گفتم که چگونه عراقی ها تا بالای سر ما آمده بودند و من برای این که دشمن در آن منطقه متوجه ما نشود مجبور شدم بی سیم را خاموش کنم. دقایقی بعد هنوز خسته از جریان آن روز بودم و شدیداً محتاج خواب چرا که 48 ساعت بود نخوابیده بودم. مجید نگاهی به من کرد و گفت: «امیر آبی به صورتت بزن و برو منطقه "زِعَن" آنجا بی سیم چی ندارند. بی سیم چی آنها زخمی شده. سریع خودت را به محور زعن برسان.» تا مجید گفت برو زعن، به خودم گفتم: «حالا حالاها گرفتاری!» یه نگاه به مجید کردم و گفتم: «خیلی خب آن جا باید پیش کی باشم؟» با لبخند گفت: «برو پیش محمد شجاعی» چشمی گفتم و بی سیم را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم.
دشمن کل منطقه را با آتش سنگین ادوات خود شخم می زد و آسمان توسط منورهای عراقی روشن شده بود، سریع خودم را به شیاری که باید از آنجا به طرف منطقه زعن می رفتم، رساندم. تمام فضای منطقه پر شده بود از بوی گوگرد، بوی دود، بوی آتش، خاک و... در دل آن تاریکی من تنهای تنها با یک بی سیم روی دوش یا می دویم، یا می خوابیدم تا ترکش نخورم، یا به دلیل پستی ـ بلندی هایی که بر اثر اصابت گلوله های توپ به زمین به وجود آمده بود و در تاریکی آنها را نمی دیدم به شدت به زمین می خوردم. توی این افتادن و بلند شدن ها، تمام تجهیزاتم جا به جا می شد. کلاه خودم از سرم می افتاد، حمایلم از جا در می آمد، بی سیم جا به جا می شد و خلاصه حسابی دیدنی بود. به هر طریق ممکن خودم را به خط نبرد زعن رساندم و به سراغ محمد شجاعی رفتم. محمد تا مرا دید لبخندی زد و گفت: «خیلی خوش آمدی.» خندیدم و گفتم: «محمد! خداوکیلی ... هیچی بابا! ولش کن. من باید چه کار کنم؟» دوباره خندید و گفت: «هیچی، همین جا بمان تا اگر نیاز شد با عقب تماس بگیری.» گفتم: «مرد حسابی! مجید به من گفته شدیداً به بی سیم چی نیاز دارند و من خودم را با هزار و یک مصیبت به این جا رساندم و آن وقت تو می گویی هیچی؟» دوباره با همان آرامش و وقار خاص خود گفت: «حال و روزت را دیدم فهمیدم که خیلی کوفته شدی. ضمن این که می دانم از صبح تا به حال با گروه ترکی بودی، برای همین تو همین جا توی سنگر بمان و اصلاً بخواب، اگر خبری شد بیدارت می کنم.» گفتم: «محمد من اگر خوابم برد حالا حالاها بیدار نمی شم ها!» گفت: «اشکالی نداره، تو نگران نباش فقط بی سیم را روشن بذار. من هر چند دقیقه ای سری به سنگر می زنم.» من هم که از بی خوابی نمی توانستم خودم را نگه دارم گفتم: «باشه» و همان پای بی سیم نشستم به دیوار سنگر تکیه دادم. نشستن همانا و خواب رفتن همان.
دیگر اصلاً نفهمیدم چه گذشت فقط می دانم که تا قبل از خوابیدن، عروسی بود. اونم چه عروسی؟ بکوب بکوب. دم دمای صبح محمد مرا بیدار کرد و گفت: «بلند شو نماز بخوان.» سریع بلند شدم و ضو گرفتم و نمازم را خواندم، بعد هم به داخل سنگر دیدگاه پریدم. عراقی ها هنوز ول کن نبودند. خلاصه هوا روشن شد و محمد به من گفت هنگامی که تو داخل سنگر دیدگاه بودی مجید تماس گرفت و گفت به امیر بگویید آن جا نماند و به این جا برگردد. خواستم بی سیم را بردارم و برگردم، که محمد گفت: «بی سیم را این جا بذار. مجید گفته بی سیم همان جا بماند.» چیزی نگفتم آمدم حرکت کنم که رسول ویسی هم گفت: «چند دقیقه صبر کن من هم کار دارم. بذار با هم بریم.» چند دقیقه بعد به اتفاق رسول دوان داون توی یکی از شیارها قرار گرفته و در حالی که عراق به صورت پراکنده آن منطقه را می کوبید و مدام ما می نشستیم و بلند می شدیم تا ترکش نخوریم؛ به طرف عقب حرکت کردیم.
ناگهان صدای سوت شدید خمپاره ای را شنیدیم تا آمدیم بخوابیم خمپاره 82 بغل مان منفجر شد. ترکش هایش از چپ و راست مان رد می شد که صدای آخ گفتن رسول بلند شد. وقتی خاک خوابید من از جایم بلند شدم دیدم از ران یکی از پاهای رسول ـ الآن یادم نیست کدام پایش بودـ خون شدیدی بیرون می زند. همین جور که رسول خوابیده بود دیدم ترکش نسبتاً درشتی به رانش خورده. سریع پیراهنم را درآوردم تا بوسیله ی آن انتهای رانش را ببندم و از خون ریزی جلوگیری کنم. دیدم پیراهن مناسب نیست. آن را به کناری انداختم و فوری زیرپوشم را که نازکتر بود می شد به دور پایش گره زد را از تنم درآوردم و انتهای رانش را با آن زیرپوش گره زدم. بعد بدون این که معطل بکنم و یا حتی پیراهنم را تنم بکنم در حالی که هیچی تنم نبود رسول که قدری هم درشت هیکل بود را از جا بلند کردم و به او گفتم پشت من سوار شود. رسول که سخت درد می کشید، گفت: «تو نمی تونی من رو تکون بدی. خودت رو خسته نکن.» گفتم: «حالا تو سوار شو.» خلاصه آن قدر به او فشار آوردم تا قبول کرد. زمین منطقه رملی بود و راه رفتن در آن دشوار بود. قدری به کندی حرکت کردم دیدم با بودن پوتین در پایم نمی توانم خوب حرکت کنم. آرام نشستم و رسول را به دیواره ی شیار تکیه دادم و بعد پوتین هایم را از پاهایم بیرون آوردم و این بار بهتر حرکت می کردم. خلاصه آن قدر آن هم در زیر آتش پراکنده دشمن آمدم تا نزدیک محور قرار گرفتم. وقتی از فاصله ای نسبتاً دور چشمم به سنگرهای خودمان افتاد شروع کردم به داد زدن تا کسی به کمکم بیاید. همین طور هم شد چند نفر که من را با آن وضعیت دیدند سریع به کمکم آمدند و یکی از آنها که از من درشت هیکل تر و ورزیده تر بود، رسول را روی دوشش گذاشت و خیلی سریع تر از من به طرف سنگر بهداری حرکت کرد و رسول را به بهداری رساند. من هم به دنبالش رفتم.
وقتی به آنجا رسیدم، چون بدن من خونی بود ابتدا دوستان فکر کردند من هم ترکش خورده ام به آنها گفتم: «من ترکش نخوردم و به واسطه ی کول کردن بدن خونی رسول، این طور شده ام.» به طرف سنگر فرماندهی رفتم. وقتی داخل سنگر شدم مجید هم خسته نباشیدی گفت و به یکی از دوستان گفت: «سریع برای امیر پیراهن بیاورید.» به او گفتم: «به سنگر خودمان برو و از بچه های آن جا لباس هایم را بگیر و بیاور.»
الآن پس از گذشت سال ها هر وقت رسول را می بینم یاد آن روزها می افتم. روزی که دیگر در زندگی من تکرار نخواهد شد. روزی که برای من همانند رویا است و هرگز فراموشش نمی کنم.

منبع:ماهنامه فرهنگی ،اجتماعی ،سیاسی فکه(ش 72).


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شهید سلمان حاجوی